این سطرها را برای تو می نویسم برای تو که جای من نبودی. جای من در آن بیمارستان لعنتی نبودی.روزها را زیر دست پرستاران مهربان شب نمیکردی. خدایا واژه پرستار سفید پوشی که همانند فرشته ها می ماند و مایه ارامش مریض هاست مال کدام سیاره است . نکند مال زمین است اگر هم باشد مطمئن هستم که به کشور من مربوط نمی شود
تو برای پرستارها بیش از یک مزاحم نیستی. وقت آنها را میگیری مخصوصا اگر بیماریت وقت انها را زیاد بگیرد مخصوصا اگر مجبور باشند نیمه شبها هم به تو سربزنند.
وای به ان زمان که ناله کنی یا سوالی بپرسی . تو نباید بپرسی که چه داروئی به تو می دهند.تو نباید بگوئی که لطفا برای خون گرفتن چند ثانیه صبر کند تا حال تو بهتر شود. تو حق نداری به رفتار زشت پرستارت انتقاد کنی وگرنه کارت تمام است.
کلا بیماری که به کما رفته است برای پرستاران بسیار ایده آل است.
این سطرها را برای تو می نویسم برای تو که جای من نبودی. جای من در آن بیمارستان لعنتی نبودی.روزها را زیر دست پرستاران مهربان شب نمیکردی. خدایا واژه پرستار سفید پوشی که همانند فرشته ها می ماند و مایه ارامش مریض هاست مال کدام سیاره است . نکند مال زمین است اگر هم باشد مطمئن هستم که به کشور من مربوط نمی شود
تو برای پرستارها بیش از یک مزاحم نیستی. وقت آنها را میگیری مخصوصا اگر بیماریت وقت انها را زیاد بگیرد مخصوصا اگر مجبور باشند نیمه شبها هم به تو سربزنند.
وای به ان زمان که ناله کنی یا سوالی بپرسی . تو نباید بپرسی که چه داروئی به تو می دهند.تو نباید بگوئی که لطفا برای خون گرفتن چند ثانیه صبر کند تا حال تو بهتر شود. تو حق نداری به رفتار زشت پرستارت انتقاد کنی وگرنه کارت تمام است.
کلا بیماری که به کما رفته است برای پرستاران بسیار ایده آل است.
می کنم تا صبح شود.
تولد بچه ها رسید. با یک دنیا دلهره و اضطراب. انگار که مهلتی بود و در این لحظه تمام می شد. همه چنین جسی داشتند.چقدر عالی بئذاین مهمانی و چقدر به همه خوش گذشت. فقط من بودم که انگار در خلا سیر می کردم . هیچ حسی نداشتم.هییییییییییچ.
خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره خونه مادربزرگه شادی و غصه داره
حونه مادربزرگه حرفای تازه داره خونه مادربزرگه کیاه و سبزه داره
کناره خونه ی ما همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه , شادی میاد میمونه خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه
مادر بزرگ دیگه خونه نداره.
مادربزرگ هم رفت.خانه اش هم رفت.تمام خاطرات کودکی توی کوچه صفا رفت زیر گرد و غبار.
باید بنویسم از گذشته از خودم از مردنم و برگشتنم به این دنیا از همه اتفاقها .
از قتلگاهی به نام بیمارستان الزهرا اصفهان/از انسانیت نداشته پرستاران/از دکتر مهربانم که مرا راهی وادی مرگ کرد و از خدایم که تمام داشته هایم اوست.
نوشتم میتوانم ولی نتوانستم.نه این کار را بلکه کارهای دیگررا هم .
اگرالان نتوانم اگر امروزنتوانم دیگر تمام خواهم شد.
دستانم پیر شده اند آنقدرپیر که دیگربرایم آشنا نیستند انگار مال دیگری هستند. هرچه نگاهشان می کنم نمیفهمم کی اینطور شده اند آخر کاری هم نمی کنندکه بخواهند پیر شوند.
تو می گوئی چکار کنم
ممنون