تبليغاتX
می توانم
نمی دونم دارم می میرم یا مردم  خودم خبر ندارم. یعنی عملا دارن از دست این دو تا نفس کشیدن یادم رفته . کمککککککککککککککککککککککککککککک
+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط رها |

این سطرها را برای تو می نویسم برای تو که جای من نبودی. جای من در آن بیمارستان لعنتی نبودی.روزها را زیر دست پرستاران مهربان شب نمیکردی. خدایا واژه پرستار سفید پوشی که همانند فرشته ها می ماند و مایه ارامش مریض هاست مال کدام سیاره است . نکند مال زمین است اگر هم باشد مطمئن هستم که به کشور من مربوط نمی شود

تو برای پرستارها بیش از یک مزاحم نیستی. وقت آنها را میگیری مخصوصا اگر بیماریت وقت انها را زیاد بگیرد مخصوصا اگر مجبور باشند نیمه شبها هم به تو سربزنند.

وای به ان زمان که ناله کنی یا سوالی بپرسی . تو نباید بپرسی که چه داروئی به تو می دهند.تو نباید بگوئی که لطفا برای خون گرفتن چند ثانیه صبر کند تا حال تو بهتر شود. تو حق نداری به رفتار زشت پرستارت انتقاد کنی وگرنه کارت تمام است.

کلا بیماری که به کما رفته است برای پرستاران بسیار ایده آل است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط رها |

این سطرها را برای تو می نویسم برای تو که جای من نبودی. جای من در آن بیمارستان لعنتی نبودی.روزها را زیر دست پرستاران مهربان شب نمیکردی. خدایا واژه پرستار سفید پوشی که همانند فرشته ها می ماند و مایه ارامش مریض هاست مال کدام سیاره است . نکند مال زمین است اگر هم باشد مطمئن هستم که به کشور من مربوط نمی شود

تو برای پرستارها بیش از یک مزاحم نیستی. وقت آنها را میگیری مخصوصا اگر بیماریت وقت انها را زیاد بگیرد مخصوصا اگر مجبور باشند نیمه شبها هم به تو سربزنند.

وای به ان زمان که ناله کنی یا سوالی بپرسی . تو نباید بپرسی که چه داروئی به تو می دهند.تو نباید بگوئی که لطفا برای خون گرفتن چند ثانیه صبر کند تا حال تو بهتر شود. تو حق نداری به رفتار زشت پرستارت انتقاد کنی وگرنه کارت تمام است.

کلا بیماری که به کما رفته است برای پرستاران بسیار ایده آل است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 3:43 قبل از ظهر توسط رها |

تا به حال شده در عین شادی پر از غم باشی و موقعی که هیچ مشکلی نداری احساس کنی داری زیر بار مشکلات کمر خم می کنی . الان من اینطورم.روزهایم پوچ است و شبها با پوچی روز دست و پنجه نرم

می کنم تا صبح شود.

تولد بچه ها رسید. با یک دنیا دلهره و اضطراب. انگار که مهلتی بود و در این لحظه تمام می شد. همه چنین جسی داشتند.چقدر عالی بئذاین مهمانی و چقدر به همه خوش گذشت. فقط من بودم که انگار در خلا سیر می کردم . هیچ حسی نداشتم.هییییییییییچ.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط رها |

به روزهائی که بوی مرگ و تولد می دهد نزدیک می شویم.انگار هیچ کس دلش نمی خواهد آن روز برسد. روزی که شادی همه را به غم تبدیل کرد روزی که نزدیک بود تولد کسی را به مرگ دیگری خاتمه دهد.تولد بچه ها نردیک است و در عین حال روز مرگ من.دلم آشوب است از رسیدن این روز و در عین حال غمگین و  غصه دار هنور نتوانسته ام با مرگ خودم با آنروزهای سیاه و با آن مردم سیاهتر کنار بیایم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم خرداد 1390ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط رها |

خونه مادربزرگه هزار تا قصه داره                          خونه مادربزرگه شادی و غصه داره

حونه مادربزرگه حرفای تازه داره                           خونه مادربزرگه کیاه و سبزه داره

کناره خونه ی ما                                              همیشه سبزه زاره
دشتاش پر از بوی گل                                       اینجا همش بهاره
دل وقتی مهربونه , شادی میاد میمونه                خوشبختی از رو دیوار سر میکشه تو خونه

مادر بزرگ دیگه خونه نداره.

مادربزرگ هم رفت.خانه اش هم رفت.تمام خاطرات کودکی توی کوچه صفا رفت زیر گرد و غبار.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 4:17 بعد از ظهر توسط رها |

هنوز هم اصرار دارم که می توانم بنویسم . هر شب نوشته هایم را در مغزم مرور میکنم می نویسم و ژاک می کنم.

باید بنویسم از گذشته از خودم از مردنم و برگشتنم به این دنیا از همه اتفاقها .

از قتلگاهی به نام بیمارستان الزهرا اصفهان/از انسانیت نداشته پرستاران/از دکتر مهربانم که مرا راهی وادی مرگ کرد و از خدایم که تمام داشته هایم اوست.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 2:55 قبل از ظهر توسط رها |

نوشتم میتوانم ولی نتوانستم.نه این کار را بلکه کارهای دیگررا هم .

اگرالان نتوانم اگر امروزنتوانم دیگر تمام خواهم شد.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:32 قبل از ظهر توسط رها |

دستانم پیر شده اند آنقدرپیر که دیگربرایم آشنا نیستند انگار مال دیگری هستند. هرچه نگاهشان می کنم نمیفهمم کی اینطور شده اند آخر کاری هم نمی کنندکه بخواهند پیر شوند.

تو می گوئی چکار کنم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 10:19 قبل از ظهر توسط رها |

دیروز ساعت ۴ عصر ماشین خریدیم.(ریو) بالاخره بعد از۶ ماه بدون ماشینی تونستیم ماشین بخریم. دلم لک زده بود واسه سفر.

ممنون

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 1:48 بعد از ظهر توسط رها |